زندگینامه ی عبدالله بن مسعود
در جنگ بدر زمانى ابن مسعود با ابوجهل روبرو شد که ديد ابوجهل زخمهاى زيادى را متحمل شده و گوشه اى افتاده بود، ابن مسعود پاى خود را بر روى سينه آن انسان مغرور گذاشت و فشارى داد، آن وقت به او گفت تو را مى کشم !ابوجهل گفت : اولين غلامى نيستى که ارباب خويش را کشته است . اما سخت ترين چيزى که امروز مى بينم اين است که تو مرا بکشى . آيا از جوانمردان و پاکان و صاحبان سوگند کسى نبود که ماءمور کشتن من شود؟(12)ابوجهل که ديد بايد سرش بريده شود از ابن مسعود خواهش کرد حالا که سر مرا جدا مى کنى ، چنان جدا کن که گردن من نيز روى سرم باشد تا وقتى به نيزه زده مى شود در ميان سرهاى ديگر بزرگ تر ديده شوم .ابن مسعود برعکس خواسته هاى او سرش را آنچنان از بيخ بريد که مقدارى از سرش نيز روى گردنش ماند. آنگاه سلاح و زره او را برگرفت و پيش پيامبر صلى الله عليه و آله آورد و آن حضرت را به کشته شدن ابوجهل بشارت داد.وقتى خبر کشته شدن ابوجهل را ابن مسعود به پيامبر صلى الله عليه و آله داد پيامبر صلى الله عليه و آله داد پيامبر فرمود: آيا خودت او را کشتى ؟ عرض کرد: بله يا رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود: برويم جسدش را نشانم بده پيامبر جسد او را ديد فرمود: خدا را سپاس که تو را خوار ساخت ، اين فرعون امت من بود دستور داد تا جسدش را در چاه انداختند.(13)ابن مسعود مى گويد:اگر دانشمندان ، دانش خود را حفاظت و صيانت و پاسدارى مى کردند و دانش خود را در پيش اهلش مى نهادند مسلما سروران مردم زمان خويش مى شدند. ليکن آنها دانش و علم خود را به پاى نااهلان ريختند و در خدمت دنيا پرستان نهادند تا از دنياى آنان بهره مند شوند و آنان هم ، اينان را خوار کردند و پستى و رسوائى نشاندند.(14)ابن مسعود يکى از آن دوازده نفرى بود که هر کدام به پا خاستند و در مسجد سخنانى ايراد کردند و به گوش همه رساندند.عبارتند از: خالد بن سعيد، ابوذر غفارى ، سلمان فارسى ، مقداد، بريده اسمى ، عمار ياسر، خزيمه ، ابو الهيثم ، سهل بن حنيف ، ابو ايوب انصارى ، و زيدبن وهب و ابن مسعود.ابن مسعود در برابر ابوبکر چنين سخن گفت :اى گروه قريش شما و نيکان شما خوب مى دانيد که اهلبيت پيامبرتان به پيامبر از شما نزديکتر است و اگر اين خلافت و زمامدارى را با حساب خويشاوندى و نزديکى به پيامبر مى دانيد و مى گوئيد که سابقه شما در اسلام زيادتر است ، پس بدانيد که اهلبيت پيامبرتان به آن حضرت نزديکتر از شما هستند و نيز نسبت به اسلام با سابقه تر و پيش قدم ترند. و على بن ابى طالب عليه السلام بعد از پيامبرتان صاحب اين امر (خلافت ) است .پس آن چه را که خداوند برايش قرار داده است به او باز گردانيد و به پشت بر نگرديد و به جاهليت رجعت نکنيد که در نتيجه دچار يک دگرگونى و انحراف زيان بار شويد.(15)ابن مسعود از طرف عثمان سرپرست بيت المال در شهر کوفه بود. وقتى وليد به کوفه آمد اين والى جديد کوفه روى محاسبات خودش مى خواست از اين خزانه دار دولت در کوفه استفاده کند. از اين رو مقدارى مال از ابن مسعود قرض گرفت .بعد از مدتى که گذشته بود ابن مسعود آن مقدار از وليد تقاضاى بازپرداخت و اداى قرض نمود. وليد از اين مسئله ناراحت شد و جريان را به عثمان گزارش داد.عثمان بن ابن مسعود نوشت ! تو خزانه دار ما هستى کارى به کار وليد نداشته باش و هر چه که بيت المال گرفته است عيبى ندارد.ابن مسعود کليدهاى خزانه را پرتاب کرد و به وليد گفت : گمان مى کردم که خزانه دار مسلمانان هستم ولى حالا مى بينم که خزانه دار شما هستم . مرا به اين سمت و منصب نيازى نيست .ابن مسعود، سخنى داشت که آن را زياد تکرار مى کرد و از آن دست بردار نبود و آن اينکه هر روز جمعه با صداى بلند، به مردم مى گفت :راست ترين سخن ، قرآن است . بهترين هدايت و رهنمود، هدايت محمد صلى الله عليه و آله است . بدترين کارها، چيزهايى نو ساخته و تازه پيدا شده مى باشد و هر چيز تازه اى (که در دين نبوده و پديد آورده اند) بدعت است و هر بدعتى گمراهى است و هر گمراهى در آتش .(16)
کتاب طعم خوش بندگی