زندگینامه ی عمار
در سال 37 هجرى در جنگ صفين و در رکاب امام امير المؤ منين عليه السلام بدست لشکريان معاويه به شهادت رسيد.از گفتار اويس است که : به خدا سوگند درباره مرگ انديشيدن و ترس و بيم از روز رستاخيز براى مرد با ايمان در دنيا جاى شادمانى باز نمى گذارد، در برابر امر به معروف و نهى از منکر به ما دشنام مى دهند و تهمت مى زنند اما با اين همه ما به حق خدا قيام مى کنيم و براى سربلندى جامعه اسلامى از پاى نمى نشينيم .(17)آنان که روى دنيا با چشم عقل ديدند چون صيد تير خورده از دام وى رميدند مرغان باغ جنت در کشتزار دنيا از نيک و بد گذشته جز حق کسى نديدند مردان حق زدنيا بستند ديده دل از نيک و بد گذشته جز جق کسى نديدند اويس گفت : من محضر رسول خدا را درک نکرده ام ولى مطالبى بواسطه افرادى شنيده ام که آن حضرت :بر عمر اعتمادى نيست ، براى سراى آخرت بايد تدارک ديد و زاد و توشه تهيه کرد.و اويس بعد از تلاوت آياتى از قرآن کريم :و ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما لاعبين (18)ما آسمان و زمين و آن چه بين آنهاست ، بيهوده نيافريديم .ما خلقنا هما الا بالحق و لکن اکثرهم لايعلمون (19)خلق نکرديم آنها را مگر به حق و از روى حکمت ولى بسيار از مردم آگاه نيستند.ان يوم الفضل ميقاتهم اجمعين (20)روز قيامت روز جدائى کافر و مؤ من و وعده گاه تمام خلايق است .يوم لايغنى مولى عن مولى شيئا و لاهم ينصرون الارحم الله انه هو العزيز الرحيم (21)روزى است که هيچ دوست و يار و ياورى دوستش را از عذاب نرهاند و بى نياز نگرداند، واحدى را يارى نکنند مگر اينکه خدا به او رحم کند و او است که مقتدر و مهربان است .پس از آنکه آيات فوق را تلاوت کرد، آن چنان نعره اى زد، که خوف آن بود که از دنيا برود، بعد گفت :اى هرم بن حيان ، آيا اين موعظه ترا کافى نيست که مى بينى انسانها يکى پس از ديگرى از اين جهان رخت مى بندند، پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله که اشرف مخلوقات است ، از اين دنياى ناپايدار رفت ، پدرت از دنيا رفت ، نزديک است تو هم بميرى ، آدم و حوا مردند، ابراهيم خليل از دنيا رفت و من و تو هم فردا از مردگانيم فريفته دنيا مشو، خود را درياب ، آماده مرگ باش ، براى اين سفر دور راحله تهيه کن که سفرى بس دراز در پيش دارى ، وقتى که برگشتى مردم را از عذاب الهى بترسان ، مبادا از دين خارج شوى .(22)در کتاب تذکرة الاولياء آمده است : در زمان خلافت عمر، به دستور امام على عليه السلام و عمر، لباس مخصوص از پيامبر صلى الله عليه و آله را براى اويس آوردند. اويس توانگرى دو عالم را به زير پا گذاشته بود و با گليم شتر خود را پوشانده بود، عمر او را ستود و اظهار زهد کرد و گفت : کيست که اين خلافت را از من به يک قرص نان بخرد.اويس گفت : اى عمر! آن کس را که عقل باشد چنين معامله اى نمى کند، اگر راست مى گوئى آن (خلافت ) را بينداز تا هر که خواهد برگيرد.از سخن اويس دو چيز انسان مى فهمد: 1. خريد و فروش خلافت خلاف عقل است . 2. سخن عمر مطابق با قلبش نبود و اگر چنين بود امثال معاويه ها را خلافت را به صدها جان مى فروخت .روزى عمر از اويس سؤ ال کرد: چرا نيامدى پيامبر صلى الله عليه و آله را ببينى ؟اويس گفت : آيا تو پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده اى ؟ عمر گفت : آرى ديده ام .اويس گفت : بلکه لباس پيغمبر صلى الله عليه و آله را ديده اى ، اگر خودش را ديده اى بگو بدانم آبروى آن حضرت پيوسته بود يا باز و گشاده ؟عمر نتوانست جواب بگويد.شايد از اين سؤ ال فهميده شود بيگانگى خليفه با پيامبر صلى الله عليه و آله چقدر بوده است .در جنگ صفين اويس ندا داد: اى مردم ما کسانى هستيم که روى از جنگ نمى گيريم تا بهشت را بنگريم ، مکرر اين جمله را مى گفت تا تيرى بر قلب مبارکش خورد و به شهادت رسيد.
کتاب طعم خوش بندگی